تبليغاتX
بخت سرکش

بخت سرکش

هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ

احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین

در این روز ها حس می کنم که امید در دلم جان می گیرد ؛اول چون بذری بود انگار .این روزها درختی می بینمش پر و بال گرفته .حس می کنم روزگاری دیگر در پیش است .روزگاری که هر چه باشد از حالا شیرینتر است .

آیا صبح نزدیک نیست ؟

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 19:21 توسط آزاده| |
آداب بی قراری را الان تمام کردم . ولی دوستش نداشتم .هنوز هم در همان حال و هوایم .حال و هوای آلنی - مارال و زندگی پر پروپیمانی که نادر ابراهیمی در یک "عاشقانه آرام " از آن سخن گفته بود .وقتی چنین کتابی خوانده باشی و در چنین حالی باشی ، داستان های بی قراری یک مسخ شده هیچ لطفی ندارد .شبی که آتش بدون دود را تمام کردم ، گریه کردم .برای آیناز .برای آرتا .برای مارال  و از همه بیشتر برای آلنی .جایی که نویسنده در به قول خودش بلندترین فصل یک داستان بلند ضربه آخر را می زند .قصه تمام شد تمام .چقدر این جمله کوبنده و سنگین بود .طوری که نفسم گرفته بود.شده بعد از خواندن داستانی نفستان بگیرد ؟ نفسم گرفت .ضربه آنقدر کوبنده بود که زیر آن له شدم .ساعت از ۲ نیمه شب گذشته بود و صدای گریه ام....از آن شب ، ده شب می گذرد و من هنوز در همان حال و هوایم ..آخرین گفتگوی مارال و آلنی و آیناز در ذهنم تکرار می شود.تکرار نمی شود .زنده است .انگار نشسته اند و باهم سخن می گویند .همین الان در برابر هم...

شما می گویید بعد از آتش بدون دود چه بخوانم که آرامم کند ؟

نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 23:25 توسط آزاده| |
" وقتی زندگیمان را به یک حفره سیاه بسیار گود تبدیل کردیم نباید انتظار داشته باشیم که در ته این حفره ، عشق مشغول پایکوبی و شادمانی باشد .

زمان هر حفره ای را که بیابد با مایعی بدرنگ و بدبو پر می کند. آن وقت روزگاری می رسد که تو می بینی که همه چیز زیر سلطه زمان است و تو دیگر نیستی .به ابزار بی اراده ای در دست زمان تبدیل شده ای ؛ زمانی که با تهاجمش ، همیشه حسرت را تبلیغ می کند .حسرت به خاطر گذشته های باز نیامدنی را "

نادر ابراهیمی

قلبم در سینه ام سنگینی می کند . دیشب به دوستی می گفتم پادر هوایم . پایم روی زمین سفت نیست .معلقم و از این بلاتکلیفی از این مبارزه با دست هایی که می خواهند مرا به سویی دیگر بکشانند که دوست ندارم خسته شده ام .

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 23:25 توسط آزاده| |
میزم کنار پنجره است .پنجره را گشوده ام و نشسته ام به تماشا .تماشای نوروز .مادرم امروز را عید بزرگ می نامد .درخت نارون روبروی اتاقم دارد کم کمک سبز می کند .دیدید در نوبهار سبزها چه خوش رنگند . زنده اند .هنوز در اثر آفتاب نسوخته اند .کمی دورتر در افق نگاهم باغ سلیمانیه پیداست با درختان کاج و چنار سر یه فلک کشیده اش .حوض آبی اش را هم از همینجا می بینیم . ولی چرا  در چنین روزی فواره هایش را نگشوده اند ؟

چند لحظه پیش نمی باران آمد در میان در میان آفتاب .باران و آفتاب با هم و در میان هم ، شکوهی دارد نگفتنی .و من از قاب پنجره اتاقم بهار را به تماشا نشسته ام . هوا لطیف است و باد نرم و روان صورتت را نوازش می دهد .گنجشگکان از صبح که برای نماز برخاستم بنای خواندن گذاشته اند .

چند روز آخر سال تلخ بودم خیلی تلخ .هر چه دیروز خواستم بنویسم دست و دلم به قلم نرفت که نرفت .در این حال و هوا که بوی بهشت می دهد ، حافظ گشودم :

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بار دگر روزگار چون شکر آید

نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 12:37 توسط آزاده| |
تابستان هم دارد نفس هاي آخرش را مي كشد . هيچ وقت تابستان را دوست نداشته ام . حتي وقتي بچه بودم و ومدرسه مي رفتم . حتي وقتي تابستان وقت بازي و بيكاريم بود . حالا هم دوست ندارم . امسال تابستان يك روز هم بيكار نبودم . گرفتار كارآموزي و تز .علاوه بر اينها كاري هم گرفته بودم . تمام برنامه ريزي هايم بر اين اساس بود كه تا آخر مرداد كارهايم تمام مي شود و آن وقت مي دانم كه دارم چه كار مي كنم .الان چند روز است از آن سر شهر با ۹ خط مي روم و مي آيم دنبال چند تا امضا . مسئول كارآموزيم بخاطر يك امضا كه مي توانست در كمتر از ۵ ثانيه بكند مرا چند ساعت كاشته . تا آخر وقت بايد صبر كنم تا بيايد .تازه امروز هم كارم تمام نمي شود . فردا هم بايد بيايم . هم امروز كلاس هاي دانشگاه را از دست دادم هم فردا . تازه مأمور حراست حاضر نيست برگه ام را امضا كند تا همه امضاها را بگيرم و ديگر بروم كه بروم . با او هم دعوايم شد . ديشب كه نخوابيدم . اعصابم حسابي داغون شده .تمام آرامش ديشبم را اين ملت خداشناس از من گرفتند . اين مسئول گرامي روز اول كه آمدم تازه از مكه آمده بود . در جلسه بود .۵ ساعت معطل شدم .الان هم دو هفته است كه مكه رفته و تازه برگشته .نمي دانم چطور مي شود در  طول سه ماه دو بار مكه رفت و وقتي هم طرف برمي گردد جلسه دارد وقت ۵ ثانيه امضا كردن را هم ندارد . مسئول آزمايشگاه هم كه بجاي ۲۴۰ ساعت كه مي شود يك ماه كار دو ماه مرا به كار مي كشد و فكر مي كند تا آنجا كه مي تواند بايد از كارآموز بيگاري بكشد ۲ هفته كربلا مي رود وقتي هم برگشت دوباره كار مي ريزد سرت . نمي دانم با چه زباني بايد بگويم من هم براي خودم كار دارم براي زندگيم برنامه دارم . اصلاً توي اين كشور براي يك روز بعدت هم نمي تواني برنامه ريزي كني چه برسد به ...

فقط يكي به من بگويد مسلماني چيست ؟ رابطه سالي چند بار مكه و مدينه و  كربلا رفتن با  سركارگذاشتن و اذيت كردن مردم چيست ؟

گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد

واي اگز از بس امروز بود فردايي

نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 13:26 توسط آزاده| |
نمي توانم بنويسم . چنان اسير حاشيه هاي زندگي شده ام كه خودم وحشت مي كنم . گاه مي شود كه شب تا صبح فكر مي كنم . آنقدر كه حس مي كنم سرم قدر يك گنبد بزرگ شده است . خيلي از مردم اطرافم اسيرند .اسير هياهوهايي كه تنها گذشت زمان نشان مي دهد كه بر سر هيچ بوده است . در زماني نه چندان دور از حالا ، آن زمان كه هنوز دانشگاه نمي رفتم در دنياي خودم زندگي مي كردم . آنطور كه مي خواستم .هنوز دنيا و زشتي هايش را نشناخته بودم .

هر كاري مي كنم ، به هر دري كه مي زنم نمي توانم از اين فضا خلاص شوم . از اين حاشيه ها فرار كنم .به متن زندگي بيايم . حاشيه هايي كه شادي را نابود مي كند . در زندگي غم هايي هست كه فكر كردن به آنها هيچ دردي را دوا نمي كند . هميشه سايه اي از اندوه در چشمانت موج مي زند . حتي اگر بخندي . در اطرافم آدم هايي هستند كه سخت بر من و زندگيم سايه انداخته اند . نمي توانم براي خودم زندگي كنم و همين دارد نابودم مي كند .

مسائلي هست كه بايد از كنارشان گذشت .هميشه هستند و خواهند بود .حرف هايي هست كه بايد نگفت و نشنيد .

آدم هاي كوچك مانند استكان آبي مي مانند كه اگر سنگ ريزه اي در آن بيندازي

آشفته مي شوند ولي بزرگان ، چون دريايي هستند كه تخته سنگ هاي عظيم نيز موجب تلاطم و آشفتگي شان نمي شود .

نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 12:5 توسط آزاده| |
نمی دانم آلبوم جدید شهرام ناظری با نام شور رومی (مولویه) را شنیده اید یا نه.این آلبوم توسط لس آنجلس تایمز به عنوان یکی از ۵ سی دی انتخابی سال موسیقی جهان معرفی گردیده.به نظر من که محشر است.غزلیات مولانا آدم را به دنیای دیگری می برد.حتی وقتی خودتان بی هیچ آهنگ و موسیقی دیوان شمس را به دست می گیرید در دلتان شور و غوغایی به پا می شود.حال چه رسد به اینکه این غزلیات را ناظری با صدای حماسی اش و با سبکی جدید خوانده باشد که موسیقی اثر ابتکار پسرش حافظ ناظری است۰

در شلوغی این جهان وانفسا که گوشمان پر شده از صداهای ناهنجار وقتی تصنیف من چه دانم را شنیدم قلبم داشت از جا کنده می شد:

چنین مجنون چرایی

                                 من چه دانم من چه دانم من چه دانم....

نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 17:17 توسط آزاده| |
نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

همشه اسفند را دوست داشته ام.اسفند ماه امید هاست و خاطره ها.همیشه اسفند که می شد درختها جوانه می زد.گلدانهای مادرم به گل می نشست واز شور و شوق در باغچه کوچکمان بنفشه می کاشتیم.ولی امسال با سرمای بی سابقه درخت نارنج همیشه سرسبزمان هم خشکید.همه شمعدانی ها زیر سرما یخ زدند.تمام شاخه های در خت نارون جلوی خانه مان را بریدند..همه گلدانهای که با عشق مادرم همیشه سبز بود چه آسان پژمرد.

از ابتدای اسفند نگاهم به سر شاخه های درختان بود.که جوانه می کنند یا نه .امروز اولین جوانه ها را دیدم و امید در دلم جوانه زد.شاید هر چه زمستان سخت تر باشد بهارش خواستنی تر و دلنشین تر  شود.

با همه این اوصاف صدای پای بهار می آید.نرم و آرام و با ناز می آید.و ای  دریغ  از ما اگر کامی نگیریم از بهار...

این مدت نوشته سروش و حرفهایی که پیرامون آن زده شد بیش از پیش ایمان مرا به قرآن افزون کرد.کتابی که اگر به کوه عرضه می شد کوه از هم فرو می پاشید.همیشه سعی می کنم روزی چند آیه ای قرآن بخوانم.الان رسیده ام به سوره نمل و داستان حضرت سلیمان ...

از لعل تو گر یابم انگشتری زینهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 10:22 توسط آزاده| |
مدتی است این جا نیامدم.خودم هم نمی دانم چرا.شاید چون پریشان بودم.که این از بخت سرکشم است.همیشه نوشتن را دوست داشتم.بزرگترین آدمها برایم نویسنده ها بودند.قبلا راحتتر می نوشتم درباره آدمها.الان نمی توانم.از بس که انسانها پیچیده اند.هر لحظه رنگی به خود می گیرند.نوشتن درباره شان دشوار است.
همیشه از داستانها و فیلمهایی که آدمهایش صد در صدی بودند بدم می آمد.آدمها سیاه و سفید نیستند خاکستری اند.راحت نمی توان درباره شان قضاوت کرد.
مسیح باز مصلوب را این روزها خواندم.روایتی دیگر از انسانها و گناهانشان و دینشان.این سوال در ذهنم هست که چطور آدمها می توانند به هیبت بابا گریگوریس در آیند؟چطور است که اگر مسیح ظهور کند دوباره به صلیب می کشندش.نام این کتاب مرا به یاد فصل اسقف اعظم برادران کارامازوف انداخت.مسیحیان به جایی رسیده اند که به نقد خود بپردازند.ما کی به آنجا می رسیم؟

نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 13:46 توسط آزاده| |
دل من گرفته زینجا.هنوز مات و مبهوت آن لحظه ام.نگویم مبهوت.یگویم مست.مست عطر کعبه.چه حالی داشت صورت بر پرده کعبه نهادن و گریستن.مثل کودکی که سر بر شانه مادر می گذارد و می گرید.و چه لحظه ای بود.نگویم کوتاه.به اندازه یک عمر زندگی می ارزید.چه آرامشی.انسانی غریب و دور افتاده چون به آنجا می رسد چه می یابد؟می یابد که قلب تکه تکه شده اش اینجاست که باید به وحدت برسد.
این روزها برادران کارامازوف را می خوانم.بخش مفتش اعظم اوج داستان است.بحث آلیوشا و ایوان.و آنجا که ایوان می گوید خدا را می پذیرم ولی دنیایش را نه.و چندی بعد همین شک در دل آلیوشا می افتد.که نمی تواند دنیای آفریده خدایش را قبول کند.این همان است که حافظ رندانه به آن اشاره کرده:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
نمی دانم.به نظر شما این شرک است؟می گویند خدا در قدرت نیست در حقیقت است.خدا را با زندگی باید شناخت نه با عقل.
همیشه این بیت مولانا را دوست داشته ام:
زین کهنه خدایی که تو را هست دلم خست
هر روز مرا تازه خدای دگری هست

نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 10:22 توسط آزاده| |