بخت سرکش
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین در این روز ها حس می کنم که امید در دلم جان می گیرد ؛اول چون بذری بود انگار .این روزها درختی می بینمش پر و بال گرفته .حس می کنم روزگاری دیگر در پیش است .روزگاری که هر چه باشد از حالا شیرینتر است . آیا صبح نزدیک نیست ؟ شما می گویید بعد از آتش بدون دود چه بخوانم که آرامم کند ؟ زمان هر حفره ای را که بیابد با مایعی بدرنگ و بدبو پر می کند. آن وقت روزگاری می رسد که تو می بینی که همه چیز زیر سلطه زمان است و تو دیگر نیستی .به ابزار بی اراده ای در دست زمان تبدیل شده ای ؛ زمانی که با تهاجمش ، همیشه حسرت را تبلیغ می کند .حسرت به خاطر گذشته های باز نیامدنی را " نادر ابراهیمی قلبم در سینه ام سنگینی می کند . دیشب به دوستی می گفتم پادر هوایم . پایم روی زمین سفت نیست .معلقم و از این بلاتکلیفی از این مبارزه با دست هایی که می خواهند مرا به سویی دیگر بکشانند که دوست ندارم خسته شده ام . چند لحظه پیش نمی باران آمد در میان در میان آفتاب .باران و آفتاب با هم و در میان هم ، شکوهی دارد نگفتنی .و من از قاب پنجره اتاقم بهار را به تماشا نشسته ام . هوا لطیف است و باد نرم و روان صورتت را نوازش می دهد .گنجشگکان از صبح که برای نماز برخاستم بنای خواندن گذاشته اند . چند روز آخر سال تلخ بودم خیلی تلخ .هر چه دیروز خواستم بنویسم دست و دلم به قلم نرفت که نرفت .در این حال و هوا که بوی بهشت می دهد ، حافظ گشودم : بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید فقط يكي به من بگويد مسلماني چيست ؟ رابطه سالي چند بار مكه و مدينه و كربلا رفتن با سركارگذاشتن و اذيت كردن مردم چيست ؟ گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد واي اگز از بس امروز بود فردايي هر كاري مي كنم ، به هر دري كه مي زنم نمي توانم از اين فضا خلاص شوم . از اين حاشيه ها فرار كنم .به متن زندگي بيايم . حاشيه هايي كه شادي را نابود مي كند . در زندگي غم هايي هست كه فكر كردن به آنها هيچ دردي را دوا نمي كند . هميشه سايه اي از اندوه در چشمانت موج مي زند . حتي اگر بخندي . در اطرافم آدم هايي هستند كه سخت بر من و زندگيم سايه انداخته اند . نمي توانم براي خودم زندگي كنم و همين دارد نابودم مي كند . مسائلي هست كه بايد از كنارشان گذشت .هميشه هستند و خواهند بود .حرف هايي هست كه بايد نگفت و نشنيد . آدم هاي كوچك مانند استكان آبي مي مانند كه اگر سنگ ريزه اي در آن بيندازي آشفته مي شوند ولي بزرگان ، چون دريايي هستند كه تخته سنگ هاي عظيم نيز موجب تلاطم و آشفتگي شان نمي شود . در شلوغی این جهان وانفسا که گوشمان پر شده از صداهای ناهنجار وقتی تصنیف من چه دانم را شنیدم قلبم داشت از جا کنده می شد: چنین مجنون چرایی من چه دانم من چه دانم من چه دانم.... خوش به حال روزگار همشه اسفند را دوست داشته ام.اسفند ماه امید هاست و خاطره ها.همیشه اسفند که می شد درختها جوانه می زد.گلدانهای مادرم به گل می نشست واز شور و شوق در باغچه کوچکمان بنفشه می کاشتیم.ولی امسال با سرمای بی سابقه درخت نارنج همیشه سرسبزمان هم خشکید.همه شمعدانی ها زیر سرما یخ زدند.تمام شاخه های در خت نارون جلوی خانه مان را بریدند..همه گلدانهای که با عشق مادرم همیشه سبز بود چه آسان پژمرد. از ابتدای اسفند نگاهم به سر شاخه های درختان بود.که جوانه می کنند یا نه .امروز اولین جوانه ها را دیدم و امید در دلم جوانه زد.شاید هر چه زمستان سخت تر باشد بهارش خواستنی تر و دلنشین تر شود. با همه این اوصاف صدای پای بهار می آید.نرم و آرام و با ناز می آید.و ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار... این مدت نوشته سروش و حرفهایی که پیرامون آن زده شد بیش از پیش ایمان مرا به قرآن افزون کرد.کتابی که اگر به کوه عرضه می شد کوه از هم فرو می پاشید.همیشه سعی می کنم روزی چند آیه ای قرآن بخوانم.الان رسیده ام به سوره نمل و داستان حضرت سلیمان ... از لعل تو گر یابم انگشتری زینهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
همیشه از داستانها و فیلمهایی که آدمهایش صد در صدی بودند بدم می آمد.آدمها سیاه و سفید نیستند خاکستری اند.راحت نمی توان درباره شان قضاوت کرد.
مسیح باز مصلوب را این روزها خواندم.روایتی دیگر از انسانها و گناهانشان و دینشان.این سوال در ذهنم هست که چطور آدمها می توانند به هیبت بابا گریگوریس در آیند؟چطور است که اگر مسیح ظهور کند دوباره به صلیب می کشندش.نام این کتاب مرا به یاد فصل اسقف اعظم برادران کارامازوف انداخت.مسیحیان به جایی رسیده اند که به نقد خود بپردازند.ما کی به آنجا می رسیم؟
این روزها برادران کارامازوف را می خوانم.بخش مفتش اعظم اوج داستان است.بحث آلیوشا و ایوان.و آنجا که ایوان می گوید خدا را می پذیرم ولی دنیایش را نه.و چندی بعد همین شک در دل آلیوشا می افتد.که نمی تواند دنیای آفریده خدایش را قبول کند.این همان است که حافظ رندانه به آن اشاره کرده:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
نمی دانم.به نظر شما این شرک است؟می گویند خدا در قدرت نیست در حقیقت است.خدا را با زندگی باید شناخت نه با عقل.
همیشه این بیت مولانا را دوست داشته ام:
زین کهنه خدایی که تو را هست دلم خست
هر روز مرا تازه خدای دگری هست

